رویداد های اتوبوسی 4

:: رویداد های اتوبوسی 4

کله ی سحر...مدرسه ... حسرت 5 دقیقه خوابِ بیشتر ... و کسالتِ همیشگیِ شنبه !

 

از خواب پاشدم.دیرم شده بود.یعنـــی قرار بود اون روز زودتر برسم!

خیلیم سعی کردم با جادو های روانشناسی و قانون جذب شنبه رو دلپذیر کنم, ولی انگار خدا اینو رو پیشونی من نوشته .

 

پالتو و چادرمو از رو چوب لباسی کشیدم پایین و کیفمو برداشتم...(بماند چقد لباس از اون بالا ریخت زمین)

بعد از رد کردن غُرولُند های مامان بخاطر صُبونه نخوردن , با بی حوصلگی زدم بیرون.

هوا کاملا جوانمردانه سرد بود.

سَرِ ایستگاه اتوبوس که رسیدم , فهمیدم همون چیزی که بخاطرش قرار بود زود برم مدرسه , جامونده خونه ...!

... و همونجا بود که به نحسیِ شنبه شهادت دادم.

 

ولی دیدنِ اتوبوس نقره ای رنگ یه لبخندِ...همچی بگی نگی تَهِ دلی  روی صورتِ یخ زده م حک کرد.

وقتی میرم تو اتوبوس و مطمئن میشم رادیو روی موج 88 تنظیم شده , لبخندم تَهِ دلی تر میشه!

میشینم و سعی میکنم به هیچ صدایی جز صدای قلبمر و غلطبر گوش نکنم.

نمیشـــــه که!... این زنا اول صُبی انقد از این فکِ بیچاره کار میکشن که بعید میدونم تا آخر روز دَووم بیارن!

از آیتم گزینه های روی میز که چیزی نفهمیدم... ولی داد و هوار های اسماعیل پور اونقدر بلنده که نیاز به تمرکز نداره!

تیکه انداختانشم که حُکمِ پیاز داغِ آش رشته رو داره !

با یکی از همین کنایه ها یه قهقهه ی ریز زدم  ...

کناریم تا صدامو شنید با آرنج کوبید تو پهلوم و با حالت حق به جانب طور گفت :

_خوش خنده!

چییییش! این گوینده هه هم چه حــالی داره اول صُبی...جیــــغ...داد...هوار.

اونم واسه کی؟؟؟

واسه بدبخت های مثه من و تو که اول صُب به لطف و مرحمت آموزش و پرورش باید راهیِ مدرسه شیم!

یکی نیس به این دسته از آدما  بگه برین زندگیتونو کنین .خوش باشین بابا...

 

بش گفتم :

_ نگو اینجوری... بالاخره باید به یه بهانه ای یه لبخند این نحسیِ اول صُبِ شنبه رو نابود کنه.

جوری نگاهم کرد که اگه بهم بد و بیراه میگفت راضی تر بودم!

منم رومو برگردوندم ... چشمم به شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس و گوشم با رادیو...

 

به آیتم پیامکا رسید.

یهو اتوبوس شلوغ شد! همه یه حالتِ اعتراض توام با مزاح به خودشون گرفته بودن!

کناریم _ همونکه خیلی داغون بود _ صداش از همه  بلند تر بود...

دوشیزگان و شاهزادگانِ معترض به صحبت گوینده که به دفاع از جاری ها و باجناق هات نطق فرموده بودند ,

اتوبوس رو روی سر مبارک شون گذاشته بودن  و با توجه به سو خلق شون در روابط فامیلی حرف گوینده رو تکذیب میکردن!

حالا روح اون بنده خداهم از هیچی خبر نداشت !...

 

اونقدر بحث خانوما پا گرفت که آقایون وداداشا رو هم درگیر این مذاکرات 22+20* کردن!

غش غش میخندیدم! هم به حرفای گوینده ... هم به عکس العمل این جماعتِ پر تجربه که حتی روابط شون

با جاری ها و با جناق هاشون هم پراز خاطره و درس عبرتِ! :))

اگر جویای احوال این بغلیِ منم باشید که باید بگم همچین باقیِ صحبت های گوینده رو به جهت سوتی گرفتن

با زیرکی گوش میداد که انگار ناظر صداوسیماست!

جوری محوِ برنامه شده بود که وقتی میخواستم پیاده بشم اصلا صدای منو نمیشنید تا بلند شه و به من راه بده... 

و مجبور شدم کمی از زور بازوم برای بلند کردن والا حضرت استفاده کنم!البته آسیب جدی بِش نرسیدا...

 

و اونجا بود که فهمیدم میشه توی اوج ناراحتی ها و دغدغه ها با بهانه های کوچیک از تَهِ دل خندید! حتی اگه صُبِ شنبه باشه!

 

 

   پ.ن1: منظور از 20+22 تعداد صندلیهای اتوبوس هست!

 که طبق شمارش این حقیر خانمها 22 صندلی و اقایون 20 صندلی در اختیار دارن !

 

 

منبع : آسـمــــان مـال مـن اســترویداد های اتوبوسی 4
برچسب ها : اتوبوس ,گوینده ,تَهِ ,مدرسه ,صُبِ شنبه

آی اَم بی حوصله!

:: آی اَم بی حوصله!

  روزهای آخر سال کاملاماراتُن طور میدَوَن!

دستِ منم که انگار گره خورده توی دست اینا... نمیفهمم چجوری روزم شب میشه و خواب و خیال شبانه رو

زنگ ساعتِ ساعت شیش , تموم میکنه... .

   پلک هام سنگین شده و صدام بی جون ... و در نهایت خسته تر از تمام این توصیف ها!

 

   + جزوه های عکاسی رو زیر رو میکنم...امروز فهمیدم عکاسی از شلمچه به هیچ تکنیک و اصولی پایبند نیست.

تکنیکش شاید اینه که باید عکسهات بوی شهدا رو بدن...یا طعم تلخیِ انتظار و شوریِ اشک مادر شهید روبدن...

 

   + هنوز نمیفهمم دارم کجامیرم... این ره که میرویم به ...

منبع : آسـمــــان مـال مـن اســتآی اَم بی حوصله!
برچسب ها :

تقدیر یا شانس یا قسمت یا... هرچیزی که تهش خوب تموم شه.

:: تقدیر یا شانس یا قسمت یا... هرچیزی که تهش خوب تموم شه.

هنوز به تهش نرسیدم... اصلا نمیدونم انتهایی داره یا نه !

ولی مگه ممکنه توی این جهانی که بالاخره یه روز چشماشو روی همه چی میبنده و میزنه به سیم اخر...

...همچین اتفاق کوچیکی تموم نشه ؟!

اینم تموم میشه ولی خب تهش چجوری تموم میشه,مسئله س!

هیچ وقت سرنوشت منتظر ما نمیمونه,همیشه ماییم که با اتفاق سرنوشت رو میسازیم ...

نفهمیدم شانس و تقدیر چقد موثرن...ولی مومن هستم به قانون جذب!

جذب افکار مثبت برای ساخت اتفاقات شیرین...

نا ممکن ها ممکن میشن...

 

 

+ گاهی اوقات انقدر توی دعا ها و ناله هامون غرق میشبم که نمیفهمیم

خدا خیلی از آرزو هامون رو برآورده کرده و ما نفهمیدیم!

 

منبع : آسـمــــان مـال مـن اســتتقدیر یا شانس یا قسمت یا... هرچیزی که تهش خوب تموم شه.
برچسب ها : تموم ,تموم میشه

حسِ حرف زدنم نمیاد!

:: حسِ حرف زدنم نمیاد!

کم پیش میاد پام به اینجا باز بشه و حسِ حرف زدنم نیاد!

اصن نمیدونم این وبلاگا چی دارن که اینطور ادم رو به حرف زدن وادار میکنن!

هرچند که الان اونقدر کله هامون توی گوشیمونه و پروفایل تلگرام و تعداد لایک های اینستا دغدغه شده برامون که

حس و حالِ خوبِ دستنوشته های وبلاگی رو فراموش کردیم... .

بداهه هایی که رنگ وبوی صداقت دارن و خاطراتی رو حک میکنن که بی شک خوندن شون حال آدمو خوب میکنه... .

ولی اینستای گرام پراز پُز دادن های بیخود شده...

یا کل زندگی روتوی پیج مون ثبت میکنیم ... یا ادعای فُوتوگِرافِر بودن میکنیم...یا شاعرِ سبک نیمایی شدیم!

اصلا یه آدم دیگه شدیم... یکرنگی مون شده چند رنگ...

یه نقاب زدیم و جلوی همدیگه جبهه میگیریم... .

یا بچه شدیم و منتظر بهانه برای قهر کردنیم... !

 

امیدوارم همه مون یه جنس و یه رنگ بشیم....

 

 

+ دیدید گفتم حتی اگه آدم حس حرف زدن نداشته باشه , ولی قدرت وبلاگ اونو به حرف وادار میکنه ؟ =)

منبع : آسـمــــان مـال مـن اســتحسِ حرف زدنم نمیاد!
برچسب ها : شدیم

حسِ لمسِ دستِ خدا

:: حسِ لمسِ دستِ خدا

صداش میزدم,کمک میخواستم,ولی انگار نه انگار... .

دلم میلرزید ... نکنه نشه...نکنه دوباره ثانیه ها و ساعتهای روزهای قبل تکرار شه...

نکنه طاقت من طاق بشه و ...

 

از ته دل ازش خواستم...در حالی که صدامو خفه کرده بودم , داد میزدم...

مگه نه ارحمن الراحمینِ ... مگه نه منتظرِ تا دستایی رو که رو به آسمونن بگیره؟!

 

شد...

همون چیزی که میخواستم شد.

واین یعنی حسِ لمسِ دستِ خدا ... .

 

منبع : آسـمــــان مـال مـن اســتحسِ لمسِ دستِ خدا
برچسب ها : نکنه ,لمسِ دستِ